خرید بک لینک
سلام از آخرین پستی که گذاشتم نزدیک به 2 هفته ست که میگذره گرچه همون هم مربوط به خاطرات دو ماه و نیم پیشه. همینها خودش نشون میده که دیگه نویسنده مثل سابق فرصت نوشتن نداره و باید عرصه رو به ما جوونترها

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

سلام 19 آذر97: بعد از آزمون سخت و نفسگیر وکالت عمه جون پدرجون اینا قرار بود زودتر برن شمال با اینحال که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم مشهد بریم اما پدرجون و مادرجون به یکباره تصمیم گرفتن که برگردن شما

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

29 آذر97: امسال شب چله افتاده بود جمعه شب و بخاطر اینکه روز شنبه رو از دست ندیم شب جمعه یعنی 29 آذر رفتیم سمت ری خونه عمه جون. با خودمون انار بردیم و هدف این بود که فقط دور هم باشیم. شام رو عمه جون کت

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

سلام روزها با کار بابا و مامان در حال سپری شدنه و من هم مشغول مهد کودک رفتن. بعضی اوقات نه صبحها باباجون رو میبینم و نه شبها موقع خواب. البته چون کارش سخت و مسؤلیتش سنگین ما درکش میکنیم خودش هم از این

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

سلامهفته ای که گذشت اتفاقات خاصی افتاد که بعضیهاش برای خودمم غیر قابل تصورهدوشنبه 30 بهمن 96: مامانی اومد طهران و شب رو پیش ما موند شام کتلت داشتیم با آشی که مامان جون به عشق حضرت زهرا(س) پخته بود. فرداییش شهادت حضرت زهرا(س) بود و من هرچی اصرار میکردم که میخوام شوخیه مگه (حمید هیراد) رو گوش کنم میگفتن بده و خوب نیست و با زبون بی زبونی میخواستن بهم بفهمونن که

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 2:48

سلامببخشید اگه دیر مطالب رو مینویسمدو هفته گذشته سرمون یه کم شلوغ بود دلیلش هم معلومه دیگه چون داریم به آخر سال نزدیک میشیم. باباجون یه مطلبی رو همیشه میگه و اون اینه که مردم کارهاشون رو روز آخر کاری هر هفته با سرعت بیشتری انجام میدن انگار که این هفته تموم بشه دنیا دیگه تموم میشه. یا اسفند ماه همچین دنبال کارها می دوند که اگه طول سال رو یک پنجم این دوندگی رو

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 2:48

سلامبعد از ناهار روز جمعه 11 اسفند به سمت طهران حرکت کردیم و با دست فرمون اکوژی عمو یکسره اومدیم و قبل از اذان مغرب خودمون رو رسوندیم خونه نمازی خوندیم و شام خوردیم (یادم نیست شام چی داشتیم ) قرار شد بعد از شام اکوژی عمو با داش امین برن سمت ری و بازم عمه جون و آجی سلما بمونن آخه هنوز عمه جون نمیخواست برگرده خونه شون.ما فکر کرده بودیم که همه چی تموم

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 2:48

صفحه بندی